ارتفاع سکوت

مشخصات بلاگ

انواع ادبی(شعر و نثر)

راننده و خدا
✍️ مهری کیانوش راد

ماشین رسیده بود ، مسافر در حال سوارشدن بود ، که متوجه شد ، ماشین خراب و داغون است .  آثار تصادف های متعد روی بدنه ی  ماشین پراید سفید خودنمایی می کرد. به طرف در ماشین رفت، آینه با پلاستیک محکم شده بود.
گفت : بهتر است لغو سفر بزنم ، با این ماشین در جاده ، به مقصد نمی رسم. راننده گفت:  ثبت سوار شدن شما را کرده ام، نمی شود.
خیال راننده راحت بود ، هزینه را هم دریافت کرده بود.
مسافر با دلخوری در عقب را باز کرد ، اما  کمربند ایمنی نداشت .
مسافر گفت : برای سفر بیرون شهری آمده ای ، چرا ماشین کمربند ندارد ؟
راننده گفت : صندلی جلو دارد .
از شهر خارج شدند ، چند کیلومتری جلو رفتند ، سرعت ماشین کم و کمتر شد. ماشین کنار دکه ی جاده ای ایستاد و راننده با شیشه آب معدنی برگشت ، کاپوت را بالا زد و کمی آب ریخت و بعد از معطل شدن حرکت کرد.
مسافرگفت : مشکلی بود ؟
راننده گفت : دینام خراب است ، اما مشکلی نیست.
ماشین حرکت کرد .
راننده با شکایت و صدای کش دار  گفت : ای خدا
مسافر گفت : ان شاالله خدا کمک می کند .
راننده با اندوه و ابروهای در هم گفت: اگر خدایی باشد.
بعد از چند بار توقف ماشین که با کمک راننده دوباره جان می گرفت و حرکت می کرد ، ناگهان موتور ماشین اساسی از کار افتاد و تکان نخورد.
راننده کاپوت را بالا زد ، اما فایده ای نداشت.
مسافر هم پیاده شد ، شاید کمکی برای راننده باشد ، اما بخار از مخزن رادیاتور بالا زده بود.
ماشین دیگری  که احتمالا برای جوش آمدن ماشینش ایستاده بود ، به راننده اشاره ای کرد ، راننده بعد از چند دقیقه با بشکه ی پر آب برگشت ، کام تشنه ی مخزن ها را سیراب  کرد ، کمی اعضای  ماشین را بالا پایین کرد، دوباره سوار ماشین شد .
مسافر نشست و گفت : ان شاالله که دیگر مشکلی نباشد.
راننده گفت : دیشب کلی پول تعمیر ماشین را داده ام ، هزار تومن هم تخفیف نداد ، دوباره ماشین خراب شد.
مسافر به راننده نگاهی کرد ، جوان بود ، با دست های پینه بسته و نگاهی که از فقر و سختی روزگار سخن می گفت.
راننده دوباره رو به بالا نگاهی کرد و  با اندوه گفت :
ای خدا ،  ای  خدا چرا منو نمی بینی ؟
تو بزرگ هستی و باید بنده ها را ببینی.
حرکت کرد ،  به شاوور رسید ، چشمش به تعمیرگاهی افتاد ، توقف کرد . پسرجوانی گفت : اوسا  برای کاری رفته،  صبر کن ، تلفن بزنم ،بیاید.
راننده دوباره با خشم یا اندوه - مسافر نتوانست تشخیص بدهد- سوار شد ، در حالی که جاده را نگاه می کرد ، گاز داد ، انگار می ترسید ، ماشین دوباره بایستد و حرکت نکند.
به پیچ شوش رسیده بود ، هنوز راننده رو به جلو گاز می داد ، مسافر با صدای بلند گفت : آقا آقا  کجا ؟ دزفول این طرف است.
راننده گفت : تعمیرگاه
مسافر گفت : به طرف دزفول برو ، مرا برسان و به تعمیرگاه برو.
راننده  دنده عقب گرفت و به طرف جاده ی دزفول رفت.
اندوه راننده و بشکه ی آب ،  شکایتِ به خدا ...
ماشین خراب غیرتی شده بود و مسافر را به مقصد رساند.
اما احتمالا تا به حال ، حال ماشین خوب نشده است ، جیب راننده خالی تر شده است و اندوه راننده باز هم غلیظ‌تر شده است.
نشر در :
شوشان ، کد خبر ۱۱۱۹۳۷








راننده و خدا
✍️ مهری کیانوش راد

ماشین رسیده بود ، مسافر در حال سوارشدن بود ، که متوجه شد ، ماشین خراب و داغون است .  آثار تصادف های متعد روی بدنه ی  ماشین پراید سفید خودنمایی می کرد. به طرف در ماشین رفت، آینه با پلاستیک محکم شده بود.
گفت : بهتر است لغو سفر بزنم ، با این ماشین در جاده ، به مقصد نمی رسم. راننده گفت:  ثبت سوار شدن شما را کرده ام، نمی شود.
خیال راننده راحت بود ، هزینه را هم دریافت کرده بود.
مسافر با دلخوری در عقب را باز کرد ، اما  کمربند ایمنی نداشت .
مسافر گفت : برای سفر بیرون شهری آمده ای ، چرا ماشین کمربند ندارد ؟
راننده گفت : صندلی جلو دارد .
از شهر خارج شدند ، چند کیلومتری جلو رفتند ، سرعت ماشین کم و کمتر شد. ماشین کنار دکه ی جاده ای ایستاد و راننده با شیشه آب معدنی برگشت ، کاپوت را بالا زد و کمی آب ریخت و بعد از معطل شدن حرکت کرد.
مسافرگفت : مشکلی بود ؟
راننده گفت : دینام خراب است ، اما مشکلی نیست.
ماشین حرکت کرد .
راننده با شکایت و صدای کش دار  گفت : ای خدا
مسافر گفت : ان شاالله خدا کمک می کند .
راننده با اندوه و ابروهای در هم گفت: اگر خدایی باشد.
بعد از چند بار توقف ماشین که با کمک راننده دوباره جان می گرفت و حرکت می کرد ، ناگهان موتور ماشین اساسی از کار افتاد و تکان نخورد.
راننده کاپوت را بالا زد ، اما فایده ای نداشت.
مسافر هم پیاده شد ، شاید کمکی برای راننده باشد ، اما بخار از مخزن رادیاتور بالا زده بود.
ماشین دیگری  که احتمالا برای جوش آمدن ماشینش ایستاده بود ، به راننده اشاره ای کرد ، راننده بعد از چند دقیقه با بشکه ی پر آب برگشت ، کام تشنه ی مخزن ها را سیراب  کرد ، کمی اعضای  ماشین را بالا پایین کرد، دوباره سوار ماشین شد .
مسافر نشست و گفت : ان شاالله که دیگر مشکلی نباشد.
راننده گفت : دیشب کلی پول تعمیر ماشین را داده ام ، هزار تومن هم تخفیف نداد ، دوباره ماشین خراب شد.
مسافر به راننده نگاهی کرد ، جوان بود ، با دست های پینه بسته و نگاهی که از فقر و سختی روزگار سخن می گفت.
راننده دوباره رو به بالا نگاهی کرد و  با اندوه گفت :
ای خدا ،  ای  خدا چرا منو نمی بینی ؟
تو بزرگ هستی و باید بنده ها را ببینی.
حرکت کرد ،  به شاوور رسید ، چشمش به تعمیرگاهی افتاد ، توقف کرد . پسرجوانی گفت : اوسا  برای کاری رفته،  صبر کن ، تلفن بزنم ،بیاید.
راننده دوباره با خشم یا اندوه - مسافر نتوانست تشخیص بدهد- سوار شد ، در حالی که جاده را نگاه می کرد ، گاز داد ، انگار می ترسید ، ماشین دوباره بایستد و حرکت نکند.
به پیچ شوش رسیده بود ، هنوز راننده رو به جلو گاز می داد ، مسافر با صدای بلند گفت : آقا آقا  کجا ؟ دزفول این طرف است.
راننده گفت : تعمیرگاه
مسافر گفت : به طرف دزفول برو ، مرا برسان و به تعمیرگاه برو.
راننده  دنده عقب گرفت و به طرف جاده ی دزفول رفت.
اندوه راننده و بشکه ی آب ،  شکایتِ به خدا ...
ماشین خراب غیرتی شده بود و مسافر را به مقصد رساند.
اما احتمالا تا به حال ، حال ماشین خوب نشده است ، جیب راننده خالی تر شده است و اندوه راننده باز هم غلیظ‌تر شده است.
نشر در :
شوشان ، کد خبر ۱۱۱۹۳۷
  • مهری کیانوش راد
میان باش و تنها
✍️مهری کیانوش راد
شمس گفت : "میان باش و تنها .
در نظرِ آفتاب باش ، تا از کودکی و خامی بیرون آیی و چون غوره ، ترشی تو به شیرینی مبدل شود."
(ش ۲۳۲)
گفتم : آفتاب را ؟!
در فصل زمهریر که غوره ها شیرین نشده ، از سرما می میرند ،  دیدن آفتاب نعمتی فراسوی  باور است ، اما ناامید ی نیست.
در شهر سرمازده اگر آفتابی جرات تلالو  داشته باشد ، ابرهای سیاه رویش را می پوشانند ، آفتاب روشنایی دارد و نادیده ها را مکشوف می کند ، زشت رویان را طاقت دیده شدن نیست .
کجا زیباروحی  که خود بتابد ، با نور خود ، هزار خورشید را زنده کند .
سرما که سخت شد ، باید پوستین پوشید ، در جامه ی زمخت پنهان شد. پشت پرده که مخفی شدی ، کس نمی داند دیو هستی یا فرشته.
شمس گفت :
"خداوند تو را قَدَری می خواند ، تو چرا خود را جبری می خوانی ؟
زیرا اقتضای امر و نهی و ..ارسال رسل  مقتضای قَدَر ( اختیار) است ..‌.(ش ۱۸۰)"
گفتم : چون جبر پیشه شود ، در دل روزنه ای ایجاد می شود ، که مرا گناهی نیست،  تا دل به آن قرار گیرد و از ملامت نفس دور شود ، و گرنه قبول یا رد هر اندیشه و اعتقادی خود ، دلیل اختیار است.   

شمس گفت : " هر فسادی در عالم افتاد ، از این افتاد ، که :
- یکی ، یکی را معتقد شد ، به تقلید
یا منکر شد به تقلید...  (ش ۱۹۰) "
گفتم: رهایی از دام تقلید ، تعقل می خواهد و شجاعت .
اگر عقل پیشه شود ،  درست و غلط شناخته شود .  و شجاعت ، قوی دل بودن است ، تا از بند عادات خود رها شویم .
عادت شمشیر دولبه ای است ، گاه رنج آلام را بر انسان آسان و گاه سنگ راه می شود و از تجربه های تازه دور  می کند. رهایی از بند عادات و تقلید کاری است ، که اگر تحقق یابد ، خود راه و مقصد است.

شمس گفت : "جهد کن ، تا قرارگاهی در دل حاصل کنی !...) ۲۰۶)"
گفتم : قرار بی قراری انسان را، خاطری آسوده باید.
تا جستجوی خاطر آسوده باید از خود گذشت و دوباره خود را یافت.
گاه از خود که گذشتی ، خودی نمی ماند تا جستجویش کنی.

شمس گفت : "ذره ای از "چرک اندرون "
آن کند که   "چرک بیرون" نکند." (ش ۲۱۱)
گفتم : چرک بیرون آن چنان عالم را گرفته است که نیازی به چرک اندرون نیست.
بی محابا چرک بیرون و درون را آشکار و شادمانه بر طبل  رسوایی خویش کوبیده می شود.
انگار که هیچ بازدارنده ای نیست ، نه از درون نه از برون.

شمس گفت : " شناخت این قوم ، مشکل تر از شناخت حق (خداوند ) است ، آن را به استدلال
توان دانستن ...اما آن قوم که ایشان را، همچو خود می بینی ...ایشان را معنی دیگر است ، دور از تصور تو و اندیشه ی تو." ( ش ۲۲۵)
گفتم : چون بر حقیقت پرده افتد ، شناخت دیگر می شود ، خدا باشد یا مردم.
شناخت مردم دشوار تر است ، چون می توانند گرگ باشند یا بره  و نفاق مکری است که برای پنهان کردن خود پیشه می کنند.
دشواری شناخت مردم ، از نفاق شروع و به نفاق ختم می شود .
کافر را بر منافق برتری است ، کافر آن است که می نماید و منافق  آن نیست که می بینی..
شمس گفت :
" زن را همان به که پس دوک نشیند ، در کنج خانه ،
مشغول ، با آن کس که تیمار او کند." (ش ۲۴۳)
گفتم : زن را همان  به که علم بیاموزد و تقوا پیشه کند  ، که خدایش او را در کرامت و حیات طیبه با مرد یکسان دانسته است.
زن همان به که آزاده ای باشد ، در کنار آزاد مردی .

شمس گفت :
"با خلق اندک اندک بیگانه شو !.." (ش ۲۲۶)
گفتم : خلق با خود نیز بیگانه اند . نشان دوستی لطف است . گاه مردم بر خود دشنه می کوبند و شادمانه به شادی می نشینند.

شمس گفت : "هفت آسمان و زمین همه در رقص آیند ، آن ساعت که صادقی در رقص آید‌." ( ش ۲۵۳)
گفتم : اگر صادقی یافت شود ، هفت آسمان و زمین ، و آن چه اندر وهم ناید ، اگر به رقص آید ، جای شگفتی نیست.

شمس گفت : "گفتن جان کندن .
و شنیدن جان پروردن.  " (۲۹۰ش )
گفتم : سخن گفتن آسان شده است ، جان آن کس که گوش دارد ، به گلوگاه رسیده است ، از سخنانی که  گفته می شود و ارزنی فایده ندارد.
آن سخن که جان را فربه کند ، اندک است ، چون گوهری به جستجویش  جان  باید نهاد.
________________________________________
ذکر چند نکته
۱- انتخاب گزینه ها از کتاب خط سوم ، ناصرالدین صاحب الزمانی ، چاپخانه ساحل ، ۱۳۵۱  می باشد.
۲- نام یادداشت برگرفته از ش ۲۳۲ می باشد، به شرح زیر:
" زاهدی بود ، در کوه .او کوهی بود ، آدمی نبود.
]اگر] آدمی بودی ، میان آدمیان بودی - که فهم دارند ، وهم دارند ،  و قابل معرفت خدا اند.
در کوه چه می کرد؟
آدمی را ، با سنگ چه کار؟
میان باش و تنها!...
نهی است از آن که به کوه ، منقطع شوند و از میان مردم ، بیرون آیند، و خود را ..‌خلق ، انگشت نمای کنند...."

نشر در : شوشان ، کد خبر : ۱۱۱۵۵۷
خبر فارسی ، کد خبر : ۱۸۹۷۹۴۸۶۸
وبلاگ ارتفاع سکوت
  • مهری کیانوش راد

خدا این جا نمی آید

زن سالمند روی تختش دراز کشیده بود ، با کنجکاوی پرسید : به دیدن کسی آمده اید ؟
ما کسی را نداریم که که به دیدن ما بیاید.
میهن گفت : خدا را داری .
زن با اندوه گفت :
خدا !
خدا اینجا نمی آید .
موهای سفیدش ، صورت چروکیده اش ، پنهان شدنش لای پتو ...
حرفی برای گفتن نبود.

مرد با اندوه گفت : در زندگی نه گفتن نیاموختم ، خانه و زندگی من با امضایی به فرزندانم بر باد رفت .
بدون سرپناه ، اینجا پناه آوردم.

زن مچاله روی تخت افتاده بود .
عضلات صورتش از رنج درونش خبر می داد.
سکوتی سنگین  او را احاطه کرده بود .
مددکار گفت :
چند روز قبل ، با وجود امراض مختلف پذیرش نشد ،  پشت در انداختند ، رهایش کردند و رفتند .
اکنون اینجا است .

اکنون اینجا است ، اکنون هر سالمندی که خانواده ، فرزند ، زندگی رهایش کرده است،  اینجا است، البته اگر سعادت این را داشته باشد تا پشت درهای خانه هایی مشابه اینجا برسد.
اینجا است تا بگوید : انسان عجب موجود عجیب ، بی‌رحم،  کم حوصله و خیره سر از آینده ی خود،  گستاخانه زندگی می کند.
اکنون اینجا است ، تا دهن کجی زندگی را نشان بدهد ، آینه بشود تا بگوید : شاید  فردایی نه چندان دور چون من ، آینه باشی ، آینه عبرت ، آینه برای زشتی هایی که گاه از خود پنهان می کنیم و ...
من نگاه می کنم ، می شنوم   اما کاری نمی شود ، کرد.
کاری که شادی را به آن ها برگرداند ، نمی شود، کرد.
آمده ام که بروم .
خجالت حسی است که تجربه می کنم .
این آمدن ها چه ارزشی دارد؟
آمدنی شادی آور است ، که با آمدنش ،
گرمی دوباره ی زندگی طلوع کند .
اگر طلوع کند...
چشمان منتظر ، دیدن عزیزی را می خواهد ، باسابقه ای از محبت، تنیده در جان وجسم فرسوده . فرزندی ، خواهری ، برادری ...که بتواند التیام زخم ها باشد .
در این برهوت آیا صدایی شنیده می شود؟
# مهری کیانوش راد
# ۱۴۰۳/۵/۲۴

  • مهری کیانوش راد

فاجعه ی بزرگ انسانی
✍️مهری کیانوش راد
فاجعه ی بزرگ انسانی زمانی رخ می دهد ، که انسان بی محابا خود را چنان عرضه کند ، تا خریداران به شک افتاده و متاع نامرغوب او را ، به مدد فریب و دروغ مرغوب پنداشته و  دروغ های نامیمون او را خریدار شوند، خطرناک تر این است ، که خریدار با باور دروغ فروشنده ، باز خریدار کالای او باشد .
این معامله ی سراسر فریب ،  در خرید و فروش های اعتقادی بیشتر خریدار دارد.
در این فریب بزرگ گوینده و شنونده به گونه ای تلاش در خودفریبی خود دارند.
گوینده از ماهیت خود باخبر است و دروغ می گوید  و شنونده گاه آنچنان خسته و شکست خورده است ، که ترجیح می دهد ، باور کند ، تا زودتر از وجدان پرسشگر خود رها بشود.
ظاهرا معامله درست است . فروشنده کالایی عرضه و خریدار ، به میل، خریده است. زیان جبران ناپذیر آنجا چهره نشان می دهد که واقعیت گم می شود ، اعتماد سلب می شود و به مرور ایام بسیاری باور می کنند ، که می شود دروغ گفت و زیان ندید ، می شود نقاب برچهره زد ، و دیگران ابلهانه چهره ی پشت نقاب را نادیده بگیرند ، زیرا خودشان نیز به این بیماری شگفت مبتلا شده اند.
گاهی تلاش در نهان داشتن زشتی های خود  ، نه برای نفاق ، بلکه به این دلیل که هنوز رگه هایی از  وجدانِ زنده ، وجود دارد .
در دوران کنونی ،  تزلزل مکاتب مختلف ، ناامیدی از آرمان‌هائی که روزی مقصد انسان و به خصوص جوانان بود، کشتی امید را به گِل نشانده است .
می توان آرزو داشت و آرزو کرد ، باد موافق با ارزش های انسانی دوباره وزیدن بگیرد ، کشتیِ به گل نشسته را در زلال آب امید  روان کند ، اما واقعیت این است ، با آرزو هیچ کاری به سامان نمی شود .
تلاش انسان ها برای تغییر فرهنگ و حرکت باورهای انسانی، به سوی تعالی ، تنها روزنه ی امیدی است ، که هنوز به روی انسان  گشوده مانده است.
انسان می تواند و باید سود فردی خود را در همه ی معادلات  حفظ کند ، اما هیچ عاملی نباید روزنه ی رشد متعالی اجتماعی را  مسدود کند ، عملکرد نادرست انسانی که سود  اجتماعی را فدای سود فردی خود می کند ، کم کم باعث نابودی سود فردی می شود.
زندگی انسان در تعاملی به گستره ی تاریخ با اعتماد گره خورده است ، اعتمادی که انسان ها را در  زندگی اجتماعی ، مانند سریشم به هم می چسباند.
اگر اعتماد عمومی نابود شود ، سود فردی و اجتماعی نیز از ضریب بالایی برخوردار نخواهد بود، نابودی این فرآیند آنچنان از ارزشی والا و حیاتی برخوردار است ، که می تواند پایه های اعتقادی ، خانوادگی و عشق به انسان ها را به نابودی بکشاند.
از پس لرزه های شوم بی اعتمادی ، ترس از انسان است، ترسی که گاه از رویارویی با درنده نیز خطرناک تر می شود ، این ترس باعث  سلب امنیت فردی و اجتماعی شده و ضریب شادمانه زیستن را به شدت پایین می آورد.
در جامعه ای که ترس حاکم ، امنیت اجتماعی نابود ، امید به فایده ی فردی و اجتماعی کم رنگ می شود ، باید شاهد افسردگی جمعی باشیم ، بیماری خطرناکی که چون سرطانی مزمن سلول های جامعه را به نابودی و در نهایت مرگی زجرآور را باید به انتظار بنشینیم.

نشر : 

شوشان ، کد خبر : ۱۱۱۴۹۹

خبر فارسی

  • مهری کیانوش راد
خیام در وهم تاریک تاریخ
✍️ مهری کیانوش راد
انسان نوسانی در حالات مختلف زندگی است ، نوسان در افت و خیزهای فکری ، رفتاری ، که  متناسب با متغیر های  جغرافیا ، موقعیت تاریخی،  قوت و ضعف جسمانی ، روانی و حتی  مالی، هر لحظه چهره ی تازه ای از انسان را به نمایش می گذارد.
خیام نیز چون دیگر انسان ها ، چهره ای چند لایه
دارد، زندگی او در قرن پنجم و اوایل قرن ششم سپر ی شد ، قرنی که چهره های شاخص عرفانی، حضوری پررنگ ، به خصوص در خراسان داشتند، بزرگانی چون : شیخ ابوالحسن خرقانی ، ابوالسعید ابوالخیر ، بابا طاهر همدانی ، ابوالقاسم قشیری و امام محمد
غزالی . از نظر سیاسی حاکم ایران ،جلال الدین ملکشاه سلجوقی است ، کسی که در دوران او تقویم
جلالی به نام او و به کمک ریاضی دانان برجسته ، از جمله عمر خیام به انجام رسید . خیام در دوران وزارت نظام الملک وزیر با کفایت ایرانی است.
نظامی در کتاب" چهارمقاله عروضی" از همنشینی خیام با ملکشاه سخن می گوید . برخی نیز خیام را همدرس حسن صباح و نظام الملک می دانند.
محیط طباطبایی  معتقد است :
" خیام شاعر رباعی گو ، اصلا برای کسی مطرح نبوده است.آن خیام مورد تکریم و بزرگداشت خاص و عام ، خیام حکیم و عالم و منجم بوده است که به روایت ( علی بن زید) بیهقی با شمس الملوک ، خاقان بخارا بر یک تخت می نشست و مقرب ملکشاه سلجوقی بود و سرانجام نیز در حال سجده و مناجات پس از نماز عشا جان به جان آفرین تسلیم کرد."
آیا خیام شاعر ، همان خیام همدرس نظام الملک و حسن صباح و ریاضی دان و منجم معروف است؟
ظاهرا اولین بار در قرن هفتم با کتاب " سرگذشت سیدنا عمرخیام" چنین شائبه ای به وجود می آید.

در این نوشتار ، سخن در باره خیام شاعر است و اندیشه و فلسفه ای که به رباعیات او رنگ جاودانگی بخشیده است ، رباعیاتی که چه بسیار مخاطب او ،   در زوایای پنهان وجودش با او  هم ذات پنداری کرده و می کند، پرسش های بی جوابی که چون خوره انسان را رها نمی کنند، در شعر خیام پژواک می شوند ، ناگاه انسان در هاله ی پنهان اشعارش خود را می یابد، یافتنی که گاه او را وحشت زده می کند و چون حافظ با خود زمزمه  می کند :
"چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم."
قدیمی ترین مجموعه ی رباعیات خیام در حدود ۱۵۸  رباعی نسخه بودلن، در اکسفورد می باشد ،که در سال ۸۶۵ در شیراز ، سه قرن بعد از خیام نوشته شده است.
در سال ۱۸۵۹ ، خیام شاعر به وسیله ترجمه ی فیتز جرالد از رباعیاتش معرفی و شهرت جهانی یافت،
شهرتی که تا به امروز ادامه دارد ، به واسطه ی شعرش و به واسطه ریاضیات و بسیار دانسته های
دیگرش ، به طور مثال : حفره ای از ماه که گاه به دلیل حرکت نوسانی ( لیبراسیون ) از زمین هم قابل رویت است ، به نام خیام نامگذاری شده است.
سیارکی  به شماره ی ۳۰۹۵ که در سال ۱۹۸۰ کشف شد، به نام خیام ، نامگذاری شده است.
فیتز جرالد  خیام را شاعر  فیلسوفی مادی ، میخواره و ...به جهان معرفی کرد.
محمد علی اسلامی ندوشن معتقد است  :
" او -فیتزجرالد- به خیام هم خدمت کرد ، هم ناخدمت ، خیام او یک منکرِ وقت پرست و می خواره است."
چند سال بعد  " جی لی نیکلاس (۱۸۶۷) رباعیات را ترجمه و با ذکر دلایلی نظر فیتز جرالد را رد کرد .
در سیر ادبی گذشتگان ایرانی نیز این تناقض ادراکی
وجود دارد . کتاب "چهار مقاله عروضی  نظامی"  در قرن ششم هجری از او با وصف حجه الحق ، خواجه امام عمرخیام و با ذکر پیشگویی خیام از محل دفن خود یاد می کند. باید خیام در نظر  نظامی از مقام والایی در جامعه و دیانت  برخوردار باشد ، که با القاب حجه الحق و امام از او یاد شده است.
بر مبنای گاه شمار تاریخی ، در قرن هفتم (۶۲۱) نجم الدین رازی"  در کتاب " مرصادالعباد" از خیام به بدی
یاد می کند‌ دو رباعی  از خیام را ذکر کرده و  آن ها را  دلیلی بر سست دینی او می داند، به یک رباعی اشاره می شود:
"دارنده چو ترکیب طبایع آراست /
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست ‌
گر نیک آمد ، فکندن از بهر چه بود؟/
ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟"
در همین قرن هفتم شمس تبریزی  که نقادی تیزبین ،و به گفته خودش:  " من شیخ می گیرم و مواخذه می کنم ، نه مرید را ! آنگه نه هر شیخ را ، شیخ کامل را ‌ ..." ش ۸۲ 
به نقد سخن یکی از بزرگان در باره ی او می پردازد:
" شیخ ابراهیم بر سخن خیام اشکال آورد ، که ...و..._ او سرگردان بود ! :
باری بر فلک می نهد تهمت / باری بر تخت/ باری به حضرت حق / باری ، نفی می کند و انکار می کند ، باری اثبات می کند !باری اگر می گوید : سخن هایی
در " وهم تاریک " می گوید."ش  ۵۱ و ۵۲
صادق هدایت ( مرگ : ۱۳۳۰ ش مطابق با ۱۹۵۱ م ) در کتاب " ترانه های خیام"    از زاویه نگاه فیتزجرالد ( مرگ: ۱۸۸۳م )،چهره ای میخواره ، ملحدانه و مردم گریز از خیام تصویر کرده و می گوید:   " خیام از مردم زمانه بری و بیزار بوده ، اخلاق و افکار و عادات آن ها را با زخم زبان های تند محکوم کرده است."ص ۳۸
" نزد هیچیک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفی خدا و بر هم زدن اساس افسانه های مذهبی سامی مانند خیام دیده نمی شود." ص ۴۰
هدایت هدف حسن صباح و خیام را یکی دانسته و
می گوید : " حسن به وسیله اختراع مذهب جدید ، و لرزانیدن اساس جامعه ی آن زمان تولید یک شورش ملی کرد ، خیام به واسطه آوردن مذهب حسی ، فلسفی و عقلی و مادی همان منظور را در ترانه های خودش انجام داد. تاثیر حسن چون بیشتر روی سیاست و شمشیر بود ، بعد از مدتی از بین رفت ، ولی فلسفه ی مادی خیام که پایه روی عقل و منطق بود ، پایدار ماند." ص ۴۰
باید گفت: ابیاتی که  نشانگر جبرگرایی خیام هستند ، با اعتقاد به خداگرایی سازگارترند تا بی خدایی. به نمونه هایی اشاره می کنیم:
*"ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز "
*" گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان ."
*" با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است."
*" بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است.
در روز ازل هر آنچه بایست دادند
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است."
صادق هدایت رباعی زیر را دلیلی بر ایران‌گرایی و افسوس بر گذشته ی ایران می داند:
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو /
بر درگه او شهان نهادندی رو.
دیدیم که بر گنگره اش فاخته ایی/
بنشسته و گفت که : کو کو ، کو کو ؟.
صدای کوکوی فاخته را که شب مهتاب بر روی ویرانه ی تیسفون کو کو می کند مو را بر تن خواننده راست می کند."
این رباعی بی ثباتی ملک دنیا را اثبات می کند و عدم دلبستگی به مظاهر مادی را، چگونه دلیلی بر ایرانگرایی خیام است ، پاسخ قانع کننده ای به نظر .
نمی رسد ، اما ابیاتی که ظاهرا  دال برمیخواره بودن خیام دارند:
*" می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است.
گفتم به عروس دهر ، کابین تو چیست؟
گفتا : دل خرم تو کابین من است
*" گر من ز می و مغانه مستم ، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم.
هر طایفه ای به من گمانی دارد.
من زان خودم ، چنان که هستم ، هستم."
در عرفان استفاده از می امری متداول و عادی است.
به ابیاتی از بزرگان عرفان اشاره می شود:
مولانا در مثنوی(قرن ۷ ):
شراب عشق نبود ز آب انگور
ره نوشیدنش هم از گلو نیست .
علامه طباطبایی، مفسر قرآن( قرن ۱۴)
* پرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین جرگه هشیارها .
* پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند  بی کارها." 
فرا مرز بودن دین در عرفان از گذشته تا به امروز  امری رایج  است ،به نمونه هایی اشاره می شود:
مولانا در مثنوی :
" ملت عشق از همه دین ها جداست /
عاشقان را ملت و مذهب خداست."
محی الدین ابن عربی :
" تا امروز با هم نشینی که هم کیش من نبود، مخالفت می کردم ، لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورت ها شده است . چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن . هر کجا کاروان عشق برود ، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است."
تفسیر ی دوگانه از یک بیت خیام:
* "می خور که منادی سحرگه خیزان
آوازه ی اشربوا در ایام افکند."
فیتزجرالد : " هان بیدار شو ، زیرا که صبح، سنگی در شب افکند و ستارگان هریک به سویی گریختند و آن صیاد مشرق بلندای قصر سلطان را با کمندی از نور در ربود."
تفسیر  روحانی یوگاندا:
بیدار شو و سر از خواب غفلت جهل و بی خبری بردار ، زیرا سپیده دم حکمت و خرد سر برآورده
است .برخیز و سنگ سخت ریاضت بر جام تیره ی جهل انداز و انوار رنگ باخته ی ستارگان را که مظهر امیال و هوس های بی شمار دنیوی هستند ، گریزان
ساز ، بنگر حکمت مشرق را و تماشا کن آن صیاد حقیقت و آن ویرانگر فریب ها و برهم زن اوهام باطل را که چگونه دستار سلطان روح را با کمندی از نور درربوده و رنگ سیاهی از آن زدوده است."
خیام  حکیم چگونه خود را معرفی می کند:
سخن خیام در نوروز نامه حجتی بر متعهد بودن این شاعر فیلسوف ریاضی دان  است ، که با میخواره بودن و بی اعتقاد به تلاش و کوشش انسانی فرسنگ ها فاصله دارد.
" ...و تاثیر قلم و فساد مملکت را کاری بزرگست ، و خداوندان اهل قلم را که معتمد باشند ، عزیز باید داشت." 
آن چه از کلام بالا بر می آید :
خیام اشراف بر فساد زمانه ی خود دارد . معتقد است که اهل قلم باید در این وادی متعهدانه عمل کنند و جامعه آنان را باید بزرگ بشمارند ، تا از آسیب زمانه مصون بماند.
خیام شاعر چگونه خود را معرفی می کند:
" هر طایفه ای به من گمانی دارد/
من زان خودم   چنان که هستم ، هستم."
بر مبنای گفته ی خیام ، پی بردن به اندیشه های او دشوار است و هر کس از ظن خود ، سخنانش را تفسیر کرده است .
در پایان باید گفت :
خیام زان خود است ، تا تو او را، چگونه تفسیر کنی.
_______________________________
ذکر چند نکته :
۱- " ...وهم تاریک... " برگرفته از سخن شمس تبریزی در باره ی خیام و نقادی منتقدان او.
۲- غیاث الدین ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری ، ( ۴۴۰، ۵۱۷ )
۳-  محیط طباطبایی، تعلیقات بر مقالات شمس ،  برای توضیح بیشتر  بیشتر: ر . ک به : یادداشت علی اکبر ولایتی، کدخبر ۷۱۹۵۷
۴-  انتخاب ابیات خیام و دیگاه صادق هدایت از کتاب : ترانه های خیام  ،نشر پرستو ، چاپ ششم ۱۳۵۳
۵-  یادداشت " خیام فیلسوف ، خیام شاعر ، محمدعلی اسلامی ندوشن ، انصاف نیوز
در کتاب چهار مقاله نظامی عروضی  سمرقندی ، در قرن شش هجری ( ۵۵۰) ص ۹۴ ، قدیمی ترین کتابی که از خیام سخن گفته شده است ، از او  به نام حجه الحق و امام یاد شده است.
چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی ، به اهتمام محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، نشر سازمان چاپ و انتشارات جاویدان ، بی تا
۶ -خط سوم ، ناصرالدین صاحب الزمانی ، ناشر : مطبو عاتی عطایی ،  ۱۳۵۱ ، مقالات شمس ، ش  ۵۲
۷ -مرصاد العباد ، نجم الدین رازی ، انتخاب و مقدمه دکتر محمدامین ریاحی ، انتشارات علمی۱۳۷۳
۸- تفسیر یک بیت از خیام از نیلو بلاگ ، ترجمه حسین الهی قمشه ای.
۹- خط سوم ، ناصرالدین صاحب الزمانی ، ش ۲۵۸

نشر در : صبح ملت نیوز ، کد خبر : ۴۶۲۶
  • مهری کیانوش راد

مولانا و داستان قاتلی که می خواست مقتول باشد.

شهادت علی (ع) در مثنوی
✍️مهری کیانوش راد
" زبان حال" گونه ای از گفتار و نوشتار یا ادبیات مکتوب و شفاهی  است ، که راوی و نویسنده ،  احساسات خود را از زبان قهرمان داستان بیان می کند ، این شیوه در مثنوی به وفور تکرار می شود، ابزاری که برای مخاطب عادی وسوسه انگیز و جذاب و برای محقق دام فریبی است ، که باید شناخت و گرفتارش نشد.
از اولین و پرلغزش ترین چالش های  این شیوه  در نثر مکتوب مذهبی ، کتاب روضه الشهدا از حسین واعظ  کاشفی و در قلمرو ادبیات شفاهی، زبان مداحان است.
ادبیات و به خصوص شعر ، به دلیل اثر گذاشتن بر روح و روان مخاطب از قوی ترین ابزار  رسانه ای و منشا رواج درست یا نادرست در جامعه ی انسانی است.
استفاده از "زبان حال " در داستان های عادی تخیلی از زبان حیوانات  "  فابل fable " و پدیده های طبیعت امری قابل قبول است ، اما برای معرفی  شخصیت های حقیقیِ تاریخی، مخرب و ویران گر است.
مولانا در پایان دفتر اول مثنوی در داستان" گفتن پیامبر به گوش رکابدار علی که کشتن علی به دست تو خواهد بود "   گفتگوی دوجانبه ای بین مولا
علی (ع) و ابن ملجم ترتیب داده و به " زبان حال" اعتقادات و  اندیشه های خود را به واسطه ی آن دو ، بیان کرده است.
ماجرای "جف القلم" ، شفاعت علی علیه السلام برای ابن ملجم ، دلداری های مکرر علی (ع) به قاتل خود ،  تا از کشتن او، اندوه به دل راه ندهد و ...
مواردی ذکر شده، که از نظر عقل و شرع و عرف قابل قبول نیستند.
چگونه کسی که نمی خواهد گناه کند ، مجبور به قتل می شود ؟
باب توبه بر گناهکاران باز است ،  کسی که از گناه فراری است ، چگونه به امر مقتول، آن هم امام علی ، تشویق به قتل می شود؟
چگونه مقتول شفیع قاتل می شود؟
تلاش مولانا در آشتی افکار پراکنده  در این وادی، کارساز نیست.
برخی از بزرگان اهل سنت ،  معتقد هستند :
هر کس پیامبر(ص ) را دیده باشد ، جزو صحابه است و بهشت بر او واجب  و مُهر عدالت بر او زده می شود ، اگرچه بسیار خطاها داشته باشند.
آیا ابن ملجم از نظر مولانا جزو این افراد است ، که باید به گونه ای او را تطهیر کرد؟
به موازات  تفکر ذکر شده ، بزرگانی چون ابن ابی الحدید معتزلی  مذهب  از زبان استادش " ابوجعفر" این اعتقاد باطل را با ذکر دلیل رد می کند.
برمبنای عقیده ی گروه اول ابن ملجم در زمان پیامبر(ص)  بوده ، در نتیجه جزو صحابه محسوب شده و همه ی کرامات صحابه را باید داشته باشد.
به نظر می رسد ، مولانا به هزار تدبیر می خواهد قاتل بودن " ابن ملجم " را مقهور جبر و اراده ی خدا معرفی کند ، اما در برابر بزرگی و علو روح علی علیه السلام نمی تواند ، بی تفاوت باشد ، سردار پیروزی که در باره ی  شکست خوردگان خوارج  می فرماید :
"بعد از من خوارج را نکشید ، کسی که به دنبال حق است و خطا می کند ، مانند کسی نیست که در راه باطل قدم نهاده و آن را دریافته است."
سرداری پیروزی که خطاب به دشمنان خود گفت :
" حقوق شما از بیت المال قطع نمی شود ، برای شرکت در نماز جماعت و اجتماع آزاد هستید و تا شمشیر نکشیده اید،  با شما جنگ نمی کنم."
مولانا  دنبال راه چاره ای می گردد و ...
راهی که پیدا می کند ، این است :
با استفاده از "زبان حال " و ترتیب گفتگو بین قاتل و مقتول ، قاتلی را ترسیم می کند ، که به هزار بهانه می خواهد از تقدیر بگریزد و نمی تواند از امر خدای قهار فرار کند .  وضعیت رقت انگیز قاتل باعث می شود ، مقتول (علی علیه السلام) به دلجویی او بنشیند و به او وعده شفاعت می دهد ، شاید اندکی از اندوه قاتل خود را کم کند.

گوینده ی داستان (مولانا ) در مقام "دانای کل" به روایت واقعه ی شهادت علی علیه السلام، با استفاده از " زبان حال"   می پردازد.
داستان به صورت نمایشنامه ای و گفتگوی دو جانبه جلو می رود  و گاه علی علیه السلام رو به مخاطب و شنونده ی داستان سخنانی پر شور را  بیان می کند.

شرح واقعه با ابیاتی از زبان علی (ع) آغاز می شود :
گفت پیغمبر به گوش چاکرم /
کو برد روزی ز گردن این سرم.
پیامبر (ص) به نوکرم (ابن ملجم ) گفت که روزی سرم را از گردن جدا می کند.
(ابن ملجم )با التماس از من می خواهد ، قبل وقوع چنین حادثه ای ، او را بکشم،  تا قاتل من نباشد.
به او می گویم :
تقدیر مقدر شده است ، "جف القلم" جاری شده است و کاری نمی شود ، کرد.
می دانم که تو وسیله ی پیاده شدن حکم خدا هستی ، چگونه از تو ناراحت باشم؟
ابن ملجم :
اگر فاعل خداست ، چرا قاتل قصاص می شود ؟
علی (ع) :
در شهر حوادث ، امیر و فرمانروا خداست ، تدبیر و حکم از اوست . چون حاکم و مدبر است ، می تواند بر حکم خود اعتراض کند و حکم دیگری را جایگزین سازد.
حکمی را نسخ یا بهتر از آن را بیاورد،
ابزار خود را مبدل کند،  بشکند ، چون قانون شکسته بندی می داند.
شب را به روز ، روز را به شب مبدل کند . در تاریکی شب ، نور حیات را در جسم انسان صد چندان کند.
از جنگ اضداد ، زندگی بیافریند.
آیا نمی دانی ، جنگ پیامبر (ص) منشا صلح انسان ها شده است؟
پیامبر مانند باغبانی در باغ، درخت ها را هَرَس می کند ، تا سرسبزتر رشد کنند، می کشد و زنده می کند.
نمی بینی که پزشک دندان فاسد را برای سلامتی بیرون می آورد ؟ نمی بینی ، شهیدان مرگ را استقبال می کنند تا به حیات جاودانه دست یابند؟
حلق حیوان بریده می شود ، انسان می خورد ، انرژی و حیاتش افزون می شود  و حیوان در وجود انسان به کمالی والاتر دست می یابد.
وقتی حلقی  به امر حق بریده می شود ، حلق سومی خلق می شود که منشا کمال و بالندگی است.
حلقی که خورنده ی رزق و روزی پروردگار است .
حیات و زندگی انسان در بعد مادی و جسمانی  خلاصه نمی شود ، ‌ اگر بعد از کشته شدن من به وسیله ی تو ، قصاص بشوی ، قصاص به امر خداست و گرنه هیچ کس جرات انجام چنین کاری را نداشت.
اوست که حکم می کند و تغییر می دهد، زیرا حاکم اوست.
علی( ع) رو به مخاطب :
من که علی باشم،  با این که هر روز و شب  با قاتل و دشمن خود ، روبرو هستم، بر او خشم ندارم ، زیرا مرگ من ، آغاز زندگی جاودانه است.
برای دنیا طلبان و عاشقان حیات مادی ، مرگ تلخ است ، اما برای من ، شیرین است ، هلاک و نابودی نیست .
دانه ی مردن مرا شیرین بود /
بل هم  احیا  پی  من آمده است.
مولانا  با شعر منصور حلاج و از زبان علی (ع)
می گوید:
علی (ع ) :
"اقتلونی یا ثقاتی لایما /
ان فی قتلی حیاتی دائما.
ان فی موتی حیاتی یا فتی /
کم افارق موطنی حتی متی؟
فرصتی لو لم تکن فی ذالسکون /
لم یقل انا الیه راجعون."
"چون حیات من در مرگ من است ، از دوستانم می خواهم که در قتل من کسی را سرزنش نکنند.
ای جوانمرد در مرگ من ،زندگی نهفته است ، تا کی باید از وطن خویش دور بمانم؟"
شعری که در تاریخ از زبان علی (ع) نقل شده است و معتبر است ، این است : 
"ارید حیاتی و یرید قتلی /
عذیرک من خلیلک من مراد ."
"من زندگی او را می خواهم و او مرگ مرا می جوید/
بهانه جوی تو از دوستان تو از قبیله ی مراد است."

ابن ملجم :
ای علی مرابکش و راحتم کن ، تا لحظه ی تلخ کشتن ترا نبینم - قاتل تونباشم.-
او همی افتد به پیشم ای کریم /
مر مرا کن از برای حق دونیم.
تا نیاید بر من این انجام بد /
تا نسوزد جان من بر جان خود.

علی (ع) :

گفتم ار هر ذره ای خونی شود /
خنجر اندر کف به قصد تو بود.
یک سر موی از تو نتواند برید/
چون قلم بر تو چنین خطی کشید.
لیک بی غم شو ، شفیع تو منم /
خواجه ی روحم ، نه مملوک تنم.
عل(ع) :
ابن ملجم  قصاص قبل از جنایت ممکن نیست ، نگران نباش و اندوه به دل راه نده ، تقدیر چنین خواسته است که به دست تو کشته بشوم . حتی مویی از تو را نمی توانم کم کنم، اما غم به خود راه نده . تو را نزد خدا شفاعت می کنم ، تا بخشیده بشوی، زیرا نزد من روح ارزش دارد و من برده ی تن مادی خود نیستم.
لیک بی غم شو ، شفیع تو منم/
خواجه ی روحم ، نه مملوک تنم.
مولانا سخنانی را به ابن ملجم نسبت می دهد ، که با کینه ی  او به علی (ع) و عشق وصال او به قطام سازگاری ندارد.
ابن اثیر سنی مذهب شرح واقعه را این گونه آورده است :
" ...عبدالرحمان بن ملجم مرادی و بُرَکت بن عبدالله تمیمی  صُرَیمی و عمروبن بکر تمیمی سعدی ، هر سه از خارجیان ، گرد هم آمدند و کار و سرنوشت مردم را یاد کردند ... و گفتند چه بهتر جان خود را به خدا بفروشیم و رهبران گمراهی را بکشیم و کشورها را از ایشان آسوده سازیم .
ابن ملجم گفت : علی با من   برک بن عبدالله گفت : معاویه با من ، عمروبن بکر گفت : عمروعاص بامن .
...و در پایان ابن ملجم ، به واسطه ی عشق  به قطام و برآوردن خواسته ی او را که قتل علی باشد ، قبول کرد و با شمشیری به سوی علی (ع) رفت که به گفته ی خودش :
" به خدا که این شمشیر را به هزار درم خریدم و به هزار درم زهر دادم ، اگر این ضربت را بر مصریان می زدم ، یک تن از ایشان زنده نمی ماند."
ابن ملجم  که به اعتراف خودش ، شمشیرش را چنان زهرآلود کرده که قادر است با آن، همه ی مصریان را بکشد ، چگونه شایسته ی شفاعت است؟
در قرآن شفاعت به اذن خدا، مفهوم پیدا می کند.
...من ذالذی یشفع الا باذنه..."   بقره ۲۵۵
در قرآن قصاص به اذن خداست .
"و لکم فی القصاص حیاة یا اولی الألباب " بقره ۱۷۹
اگر خدا به مقتول اذن شفاعت برای قاتل را به جای قصاص بدهد ، نوعی بازی محسوب نمی شود؟
آیا قتل انسانی بی دفاع  ، از نظر عقل و عرف و قانون پسندیده است ؟
آیا قتلی که با آگاهی کامل و با ریشه ی دست یافتن به معشوق - قطام - طرح ریزی شده است ، می تواند رگه ای از بی‌گناهی و خلوص قاتلی فریب خورده را  داشته باشد؟
روش مولای متقین در بر خورد با ابن ملجم ، آنچنان انسانی و عظیم است ، که نیاز به هیچ سخن دیگری ندارد.
تاریخ از گذشت علی (ع) نسبت به قاتل خود ، سخن می گوید .
در تاریخ و روایات معتبر سخنن مولای متقیان آمده است : 
" ای حسن بنگر که اگر من از این ضربت بمیرم ، او را یک ضربت در برابر ضربت بزنید و هرگز شکنجه اش نکنید ، گوش و بینی نبرید که من از پیامبر خدا (ص) شنیدم که می گفت :
از بریدن اندام ها بپرهیزید گر چه پای سگ هار در میان باشد."
آیا قصد مولانا بیان ظرائف انسانی مانند : بخشش ، گذشت و ... بوده است ، که قلم سرکشی کرده و آن چه را باید ، بر کاغذ ننگاشته است ؟
دنیای عجیبی خواهد بود ، اگر سنگ ها را ببندیم و سگ ها را آزاد بگذاریم.
نتیجه گیری مولانا در دوبیت آخر نمایانگر  کمال علی علیه السلام د  چشم و دل مولانا است .
زمامداری که به خلافت عزت بخشید ، بر خلاف بسیار زمامداران که با دستیابی به حکومت عزت می یابند.
آن که او تن را بدین سان پی کند /
حرف میری و خلافت کی کند.
زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم /
تا امیران را نماید راه و حکم.
تا امیری را دهد جانی دگر /
تا دهد نخل خلافت را ثمر.
________________________________________
ذکر چند نکته :
۱- " دانای کل"  یا روای داستان از همه چیز آگاه است و با قدرت داستان را تا نتیجه ی مطلوب ، آن گونه که می خواهد جلو می برد.
۲- "زبان حال" گاه از زبان انسان و گاه از زبان  حیوانات سخن می گوید ، مانند کلیله و دمنه .
برخی اعتقاد دارند ، زبان حال بیان واقعیتی است ، که می توانست گوینده در شرایط خاص  آن را بگوید و در تاریخ نیامده است ، گاه حتی از زبان اسب امام حسین نوحه سرایی می شود و بسیار موارد دیگر.
اعتقاد من بر این است ، جز برای شخصیت های خیالی و داستانی نمی توان از زبان حال استفاده کرد . استفاده از زبان حال برای شخصیت های حقیقی باعث تحریف واقعیت و حقیقت تاریخی  می شود.
۳- مفهوم "جف القلم"  خشک شدن قلم ، استعاره از  تقدیر از پیش نوشته شده و غیرقابل تغییر است.
۴- آیه قصاص : سوره بقره ۱۷۹
آیه شفاعت : سوره بقره ، آیه ۲۵۵
۵- در مصرع :صد هزاران سربرید آن دلستان .
صد هزار بیانگر زیادی است نه اعداد دقیق .
به نقل از علامه جعفری در تفسیر مثنوی ، در صدر اسلام از مخالفان در حدود ۱۰۰۰ نفر و از مسلمان در حدود ۱۰۰ نفر کشته شد.
۶ - ابیات زیر  منسوب به منصور حلاج است :
اقتلونی یا ثقاتی / ان فی قتلی حیاتی /
و مماتی فی حیاتی.
دکتر محمد استعلامی در شرح مثنوی ، دو بیت اول مثنوی را از منصور حلاج می داند.
معنی ابیات ذکر شده  :
الف: ای دوستان سرزنشگران مرا که از قتل خود جلوگیری نمی کنم ، بکشید / زیرا در قتل من زندگی جاودانه نهفته است.
ب: ای جوانمرد در مرگ من زندگی نهفته است / تا کی باید از وطن اصلی خویش دور بمانم؟
۷ - داستان شهادت علی علیه السلام در تاریخ کامل ، ابن اثیر ، ج ۵ ، صص ۱۹۹۹،۲۰۰۲ ، ۲۰۰۱  آمده است.
۸ - رد بهشتی بودن صحابه و اثبات خطاکار بودن بسیاری از آنان توسط ابن ابی الحدید سنی مذهب از زبان استادش" ابو جعفر " در کتاب " جلوه ی تاریخ در نهج البلاغه " ج ۸ ، صص ۱۸۰ تا ...آمده است.
سخن ابن ابی الحدید در باره ی علی علیه السلام در ص ۲۰۰ قابل تامل است :
" اما علی علیه السلام در نظر و عقیده ی ما و صحیح شمردن سخن او و احتجاج به کار او همچون رسول خدا (ص) است و اطاعت از او را واجب می شمریم  و هرگاه با روایت صحیحی ثابت شود که آن حضرت از کسی تبری جسته است ، ما هم از آن شخص هر که می خواهد باشد ، تبری می جوییم."
نقد و رد روایت "اصحاب من چون ستارگان اند که به هریک اقتدا کنید هدایت می شوید."
بر مبنای اثبات خطاکار بودن بسیاری از صحابه .
همان منبع ، ص ۱۹۳
۹ - صحابه بودن ابن ملجم از دیدگاه اهل سنت
از سایت " پیام شیعه " ۲۳/۲/۱۳۹۹
به مواردی اشاره می شود :
ابن حزم اندلسی استاد  محی الدین عربی در کتاب  المحلی  : اجماع همه ی علمای ما بر این است که ابن ملجم برای شهادت رساندن علی (ع) اجتهاد کرده و خود را بر حق می دانست " 
شمس الدین ذهبی نویسنده " تجرید اسما الصحابه " ج ۱ ص ۳۵۶، ابن ملجم را جزو صحابه می داند‌
ابن حجر عقلانی در کتاب  " الاصابه فی تمییز الصاحبه " ج ۸ ،ص ۱۵۸
مولانا محمد طاهر مسعود در کتاب عقاید اهل سنت و جماعت "." تمام صحابه عادل مومن کامل و بهشتی هستند  ، تمامی صحابه برحق بوده و معیار حق بوده اند و کسی حق انتقاد از آن ها را ندارد."
از نظر اهل سنت هر کس لحظه ای پیامبر  را دیده باشد صحابه است.
۱۰ -خوارج در نهج البلاغه :
فاخطاه کمن طلب الباطل فادرکه .
نهج البلاغه ، خ ش ۶۰ ، سید رضی
۱۱- مولانا در بیت : لا تزع قلبا هدیت بالکرم /
و اصرف السو الذی خط القلم .
جف القلم را نیز دستخوش تغییر می داند.
بنابراین هیچ سرنوشتی نمی تواند محتوم باشد و با توجه به آیه" ان الله لا یغییر مابقوم حتی یغییر بانفسهم "  و آیه :
یمحو الله ما یشاء  و یثبت و عنده ام الکتاب
منشا تغییر ، تغییر نفسانی انسان است و لوح محو و اثبات نگارنده این تغییرات در سرنوشت آدمی است.
حال باید پرسید : چگونه علی علیه السلام بی خبر از آیات قرآن ، قتل خود را به "جف القلم" نسبت می دهد‌.
نشر در :
عصرماه اهواز ، کد خبر : ۱۷۲۶۵۰

شوشان ، کد خبر : ۱۱۱۱۷۶

  • مهری کیانوش راد
مولانا و سجده گاه ماه
✍️مهری کیانوش راد

در جهان کسی را می شناسید که علی (ع) را بشناسد و دلداده ی او نباشد؟
مولانا از خیل عاشقان اوست ، که دفتر اول مثنوی را با نام او به پایان رسانده است.
در چشم و دل مولانا ، علی(ع)  آن آفتاب خوبرویی است ، که در دل کافر ، جنین کمال را حیات و جنبش می آموزد :
گفت فرما یا امیرالمؤمنین/
تا بجنبد جان به تن در ، چون جنین .
از کدامین ره تعلق یافت او /
در رحم با آفتاب خوبرو.
از ره پنهان که دور از حس ماست /
آفتاب چرخ را بس راه هاست.
از دیدگاه مولانا ، رخ علی علیه السلام ، سجده گاه ماه است.
آن خدو زد بر رخی که روی ماه /
سجده آرد پیش او در سجده گاه .
مولانا از داستان " خدو انداختن خصم بر روی امیرالمومنین" که روایت تاریخی معتبری ندارد ، بستری می سازد تا شور دلدادگی خود را ساز کند. سخنان مولانا  گویی پژواک سروده و سخنان
 " ابن ابی الحدید" در وصف علی (ع)  و شرح دلدادگی او است ، که می گوید :
"و رایت دین الاعتزال و اننی /
اهوی لاجلک کل من یتشیع ."
[معتقد به آیین معتزله ام و همانا که به پاس تو ، هر که را شیعی است ، دوست دارم." ]
" و اینک من [ ابن ابی الحدید ]چه بگویم در باره بزرگ مردی که دشمنانش به فضیلت او اقرار کردند...او همچون مشک و عبیر است ، که هر چه پوشیده دارند ، بوی خوش آن فراگیر و رایحه دل انگیزش،پراکنده می شود..."
داستان ، گفتگویی دوجانبه بین علی (ع) و دشمن اوست ، که به روش دیالکتیکی  یا سقراطی،  برای کشف واقعیت بن مایه ی داستان (اخلاص قهرمان داستان) تا روشن شدن واقعیت جلو می رود .
گوینده ی گفتگوهای دو جانبه ، مولانا است ، تا به نوعی فرافکنی و پاسخ پرسش ها ی خود را مرور کند.
شروع داستان با این بیت ، آغاز می شود :
از علی آموز اخلاص عمل /
شیر حق را دان منزه از دغل .
آن چه به یک فعل حیات و جاودانگی می بخشد، اخلاص و خالص سازی عمل برای حق است .
اگر علی (ع) جاودانه است ، به دلیل  اخلاص در عمل و گفتار است .
ماجرا شروع می شود:
هماورد امیرالمومنین ، پهلوانی کافر است ، تیغ تیز بالا می رود ، مرد کافر که مرگ را نزدیک می بیند،  همه خشم و ترس و نفرت خود را با آب دهان ، به صورت هماورد خویش پرتاب می کند.
اتفاق عجیبی رخ می دهد ، شمشیر پایین و علی (ع) دور می شود.
مرد کافر شگفت زده استحاله ای در خود احساس کرد،  نوری درون او را روشن  کرد ، نوری که پرتو از علی (ع) دارد.
با خود فکر می کند، باید دلیل این واقعه را بپرسد  و می گوید:
آن چه دیدی که مرا زان عکسِ دید /
در دل و جان شعله ای آمد پدید‌.
چشم تو بر چه حقیقتی گشوده شد ، که از جلوه ی آن ، دل و جان من روشن شد؟ 
شجاعت تو آشکار است که جلوه از حق دارد و شیرخدا هستی،  اما حلم ، گذشت و جوانمردی تو در تصور من نمی گنجد ، چگونه باور کنم خشمی که می توانست مرا بسوزاند ، مبدل به باران رحمت شد. تو مانند مو سای نبی هستی  که قوم سرکش خود را که چهل سال در بیابان تیه به مجازات اعمالشان سرگردان بودند ، بر سفره ی من و سلوی نشاند.
ای کسی که یکسره عقل و ادراک شهودی  هستی ، از آن چه دیده ای با من سخن بگو ، هر چند ماه نورافشان وجودت روشنگر راه است ، اما چون سخن بگویی رهروان سریع تر به مقصد می رسند.
در راهی که می رویم، انسان های سرگردانی هستیم که حتی در دیدن واقعیات اشتراک نداریم ، نگاه ما  فرسنگ ها با دیگری فاصله دارد ، تفاوت نگاه،  فاصله جان ایجاد می کند  و این فاصله منشا نزاع و اختلاف است، به ابیاتی اشاره می کنیم:
چشم تو ادراک غیب آموخته /
چشم های حاضران بردوخته .
سحر عین ست این عجب لطف خفی ست/
بر تو نقش گرگ ، بر من یوسفی است.
پشت درهای بسته ، چه بسا زیبایی های نهفته ای به انتظار نشسته است ، که نیاز به بازکننده ای دارند، تا مشاهده ی زیبایی های پنهان برای دیگران آسان شود ، گشاینده ی درهای بسته تو هستی ، تو که بر دروازه ی علم رسول(ص) ایستاده ای ، تا دانش بیاموزی و افزون کنی.
من غافل سرگشته ای هستم ، که به ناگاه در ویرانی خود ، به گنج بی پایان تو چشم گشودم.
اگر سال ها با شک و تردید می دویدم تا به حقیقت برسم ، جز به اندازه ی ادراک ضعیف خود که  تا نوک دماغ خود نمی بیند ، نمی دیدم . اگر  بوی خوش تو به مشام من نمی رسید ، زیبایی حقیقت چهره نشان نمی داد.
نومسلمان غرق در لذت و سرمستِ گفتگو با نجات بخش خود،  دوباره می پرسد :
در محل قهر این رحمت ز چیست ؟ /
اژدها را دست دادن کار کیست؟.
صدای امیرالمومنین جان او را  می نوازد :
گفت من تیغ از پی حق می زنم /
بنده ی حقم ، نه مامور تنم.
آنِ خدای خویشم و نه آنِ خود . رفتارِ من گواه بر صدق گفتار من است.  تیغی هستم، سرشار از گوهر وصال ، اگر بکشم ، در مرگ،  زندگی هدیه می کنم، زیرا شمشیر  و تیغ من به میل او ، میل می کند و تیرانداز حقیقی اوست.
تیغ شکیبایی و حلم من ، خشم را گردن زده ،اگر حادثه ای رخ دهد و خشم چهره نشان دهد ، شمشیر را به کناری می اندازم‌.
خشم ، حلم و عطا و هر آن چه دارم  ، برای خدا و از آنِ اوست.
کارهای من نه از روی تقلید که با شناخت و آگاهی انجام می گیرند .چون خود را به حق پیوند زده ام، از جستجوگری های بی حاصل نجات یافته ام.
اکنون که لطف حق تو را آزاد کرده و کفر وجودت به کیمیای حق به ایمان مبدل گشته است ، بنده ای چون علی هستی . من چگونه می توانم خود را بکشم.
بسیار گناهان چون انسان را به توبه راهنمایی کنند ، از هر طاعتی بالاتر می شوند. قصد آزار رساندن عمر به پیامبر (ص) در زمان کفر ، سحر ساحران برای شکست موسی ، مقدمه ایمان آنان شد و شیطان را پاره پاره کرد.
اگر زندگی هدیه ی "خدو انداز "  است ، بنگر وفاداران به حق ، چه گنج ها در انتظارشان است.
من آنی هستم ، که قهر و خشم ، باعث جلوگیری از نوشاندن لطف به تو نشد.
گبر این بشنید و نوری شد پدید /
در دل او تا که زناری برید.
نومسلمان زنار کفر را پاره کرد و گفت :
ای علی تاکنون  تو را به  غلط شناخته  بودم ، به همین دلیل تخم کینه ی تو را در دل می کاشتم. تو زبانه ی هر  ترازوی حق و عدالت هستی ، تو ریشه وجود من هستی و من غلام آن نوری هستم که تو از آن روشنایی یافته ای.
بر من شهادتین را عرضه کن تا مسلمانی خود را ثابت کنم .
عرضه کن بر من شهادت را که من /
مر ترا دیدم سرافراز  زَمَن.
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر /
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر.
شگفت از کسی که به شمشیر حلم و جوانمردی خود ،که تیزتر از هر شمشیری و پیروز مندتر از هر لشکری بود ، خلقی را هدایت و از مرگ نجات داد.
________________________________________
ذکر چند نکته :
۱_ علامه محمدتقی جعفری در ج ۲ تفسیر نهج البلاغه داستان خدو انداختن را معتبر نمی داند.
نگارنده  نیز  این روایت را تاکنون مشاهده نکرده است.
به نظر می آید مولانا از تلفیق دو واقعه ی تاریخی ،  داستان سومی ابداع کرده باشد.
در جنگ خندق علی علیه السلام به قصد کشتن  عمربن عبدِوُد از شجاعان قریش ، شمشیر را بالا برد ، اما با درنگ دشمن را می کشد ، دلیلش را  سرد شدن خشم خود به دلیل توهین( آب دهن انداختن) عبدود بیان می کند.
در جنگ صفین عمروعاص برای جلوگیری از کشته شدن خود ، کشف عورت کرد ، علی علیه السلام روی بر گرداند ، عمروعاص فرار کرد و زنده ماند.
۲- ابو حامد محمد غزالی دانشمند قرن پنجم  ، سنی مذهب که در فروع شافعی و در اصول اشعری است ، در کتاب احیا علوم الدین ، داستانی مشابه را به عمر نسبت می دهد ، و می گوید:
عمر مستی را دید ، خواست او را تعزیر کند ، مست او را ناسزا گفت ، عمر از این کار منصرف شد . گفتند: چون ناسزایت گفت ، او را رها کردی؟
عمر گفت : آری ، او مرا به خشم آورد و اگر در آن حال او را تعزیر می کردم ، برای فرونشاندن خشم بود و من دوست ندارم مسلمانی را برای ارضای خویشتن بزنم.
۳ - سخنان ابن ابی الحدید  در شرح دلداگی خود ،در ج اول کتاب " جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ، صص۵ تا ۲۷ آمده است.
۴ - با توجه به تقارن زمانی حیات این دو بزرگ ،  احتمال آگاهی مولانا از توصیفات ابن ابی الحدید بسیار زیاد است.
ابن ابی الحدید( تولد : ۵۸۶  مرگ : ۶۵۵ یا ۶۵۶)
مولانا ( تولد : ۶۰۴  مرگ : ۶۷۲ )

۵-  اسلام آوردن عمر بن خطاب به گونه های مختلف در تاریخ ذکر شده است .
مولانا مسلمان شدن او را به نقل از " مالک بن انس " در مثنوی آورده ، که با شمشیر و به قصد کشتن پیامبر (ص)از خانه بیرون رفت و بعد از ماجراهایی مسلمان برگشت.
عزالدین ابن اثیر نیز با روایتی مشابه در کتاب " تاریخ کامل " به ترجمه ی دکتر محمد حسین روحانی ، ج ۲ داستان اسلام آوردن عمر را آورده است و بسیار منابع دیگر.
۶- روش سقراطی ، برای کشف حقیقت به وسیله ی پرسش و پاسخ آغاز می شود .
دیالکتیک هگل و مارکس نیز به گونه ای دنباله رو این سبک است.
۷- داستان سرگردانی قوم بنی اسرائیل و من و سلوی  در سوره بقره ، آیه ۵۷  و ...
۸- پیامبر (ص) می فرمایند: کلم الناس به قدر عقولهم .
۹- مولانا در ابیات زیر اشاره به نکته ی مهمی در ریشه یابی اختلاف انسان ها می کند:
آن یکی ماهی همی بیند عیان /
و آن یکی تاریک می بیند جهان.
و آن یکی سه ماه می بیند به هم /
این سه کس بنشسته یک موضع نعم .
سحر عین ست این عجب لطف خداست /
بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است.
ریشه ی بسیاری از اختلافات انسانی را تفاوت دیدگاه آنان از زوایای مختلف  به یک واقعیت می داند. سه نفر در یک جا نشسته به آسمان نگاه می کنند ، یک نفر ماه می بیند،  یکی نمی بیند و دیگری به جای یکی ، سه ماه می بیند.
در حالی که آسمان یکی است و ماه یکی.
دیدگاه مولانا در دفتر دوم در داستان "منازعت چهار کس جهت انگور و عنب و ازم و استافیل " و در دفتر سوم در داستان " فیل در تاریکی " تکرار می شود.
در دفتر دوم نجات بخش را این گونه معرفی می کند:
صاحب سری ، عزیزی ، صد زبان /
گر بدی آنجا بدادی صلحشان.
در دفتر سوم نجات بخش را این گونه معرفی می کند:
در کف هر کس اگر شمعی بدی /
اخلاف از گفتشان بیرون بدی.
در رفع اختلاف انسان ها ، باید نفر سومی باشد که مشرف بر حقیقت و جلوه های گوناگون آن باشد ، تا خلق را از سرگردانی نجات دهد‌
۱۰-  باید  مولانا را  از پیشتازان استفاده از هرمنوتیک یا تاویل  در بعد فلسفی دانست .در هرمنوتیک فلسفی از ترکیب افق دید مفسر با مولف ، معنای تازه ای متولد می شود ، که ممکن است مورد نظر مولف هم نباشد.
مولانا  در  داستان های  مثنوی ،  گاه نام داستان  و  شخصیت ها  را به سلیقه ی خود انتخاب  و در قالب داستانی که از دیگران نقل شده است ، مفهوم تازه ای را پرورش داده و با مخاطب در میان می گذارد.  نکته قابل توجه این است که مولانا در این داستان ، در پذیرش برخی نکات  از خواننده می خواهد استنباط و تفاسیر گوناگون را کنار گذاشته و آن را بی تأویل بپذیرد.
هیچ بی تأویل این را در پذیر /
تا در آید در گلو چون شهد و شیر.
۱۱-  منشا تاریخی هرمنوتیک به  قرن ۱۷  و یافتن راهی برای فهم متون مقدس برمی گردد. تلاش هرمنونیک در آن زمان کشف فهم مولف بود ، اما در قرون جدید  هرمنوتیک به فهم مخاطب توجه دارد ، اگرچه آن مفهوم مورد نظر گوینده نباشد ، در قرون جدید هرمنوتیک  با ویژگی های خاص خود به قلمرو ادبیات و فلسفه نیز راه یافته است.
۱۲- زنار : رشته ، کمربند
در آغاز اسلام برای مشخص شدن پیروان ادیان دیگر ، نصرانی ها(مسیحی ها )  زنار به کمر می بستند ، یهودی ها عسلی ( وصله عسلی رنگ)  به لباس خود می دوختند.
در عرفان زنار بستن ، کمر خدمت بستن به پیر یا مراد است.
نشر در:
پایگاه خبری شوشان ، کد خبر ۱۱۰۹۴۵
۱۴۰۲/۱۰/۲۸
  • مهری کیانوش راد

مولانا و داستان 

مردی که  گریخت و کفش او  ماند.

✍️ مهری کیانوش راد 

مولانا از داستانی کوتاه ،  درخت ستبری می سازد ، که هر شاخه اش ، میوه ای متفاوت نثار  جوینده ی حقیقت  می کند.

مولانا در دفتر اول مثنوی ، داستان گفتگوی پیامبر (ص )  را با زید شرح می دهد.

گفت پیغمبر صباحی زید را / 

کیف اصبحت ای رفیق با صفا.

گفت عبدا مومنا باز اوش گفت /

کو نشان از باغ ایمان گر شکفت؟ 

 

در اصول کافی ، ج ۳ ،  کتاب ایمان و کفر ، ص ۹۲ ، ش ۲ ، از اسحق بن عمار ازامام جعفر صادق (ع) آمده است : 

پیامبر (ص) در مسجد جوانی رنگ پریده را دید. پرسید : شب را چگونه گذراندی ؟ 

جوان گفت : در حال یقین .

رسول خدا فرمود : برای هر یقینی نشانه ای است حقیقت یقین تو چیست ؟ 

جوان گفت :یا رسول الله همان یقین من است ، که مرا غمناک کرده و شبم را به بی‌خوابی کشانده است .روز گرم را به روزه و جانم از آن چه درآن است به تنگ آمده است .گویا عرش الهی را می بینم 

به توصیف اهل بهشت و جهنم پرداخته و ...

از پیامبر دعا برای شهادت خواست.پیامبر(ص) دعا کرد.

جوان در اولین جنگ به همراه پیامبر و دهمین نفرِ در آن جنگ ، به شهادت رسید.

در اصول کافی ذکری از نام جوان نیست.

علامه محمد تقی جعفری در تفسیر مثنوی ، ج ۲ ،  نام جوان را حارثه ذکر می کند.

مولانا داستان را با نام زید ، که شاید نام عامی مانند عمرو باشد - شروع می کند و آن چنان به این داستان وسعت بخشیده،  که در بر دارنده ی  مفاهیم عالی عرفانی بسیاری می شود.

در مثنوی ، داستان زید ، داستان انسان هایی است ، که دیده به حقیقت گشوده و کشف و شهودی را تجربه کرده اند،  اما هنوز خامی به کمال نرسیده هستند ، چون کودکی شگفت زده از دیده های خود ،

می خواهند همه ی جهان را از یافته های خود پر کنند ، نمی دانند، نمی شود در دهان کودک ، لقمه ی  نان گذاشت. چون قابلیت هضم نباشد ، موجب خفگی می شود.

در مثنوی بعد از دیدار پیامبر(ص) با زید  و طلب نشانه های یقین ، زید زبان به سخن می گشاید و کشف اسرار می کند ، پیامبر بر او نهیب می زند تا راز مردم را آشکار نکند  : 

هم چنین می گفت سرمست و خراب /

داد پیغمبر گریبانش به تاب .

گفت هین درکش که اسبت گرم شد/ 

عکس حق لایستحی زد ، شرم شد.

زید مست باده ی شهود خویش ، تسلیم نمی شود و باز سخن می گوید .

نهیب دوباره ی پیامبر(ص) آغاز می شود ، تا راز پنهان مانده ی حقایق  آشکار نشود .

مولانا از زبان پیامبر دلیل پنهان ماندن راز ها را آشکار می کند.

غیب مطلوبِ حق آمد چندگاه /

این دهل زن را بران ، بر بند راه .

حق همی خواهد که نومیدان او /

زین عبادت هم نگردانند رو .

رمزگشایی نکردن حقیقت درونی انسان ها و جایگاه آنان در روز رستاخیز ، لطف خداست تا رحمتی بر بندگان باشد ، فرصتی که دوباره به سوی حق روآورند و بین خوف و رجا رندگی کنند.

ستار العیوب بودن پروردگار ، امید را در انسان زنده نگاه می دارد. ترس از گذشته و خطاهای خود و امید به لطف و بخشش پروردگار ، یعنی خوف و رجا ،

دو بال پروازی که تا انسان زنده است ، تعادل را در زندگی ایجاد می کنند.

وحشت نابخشودگی ، یاس و نومیدی را برای انسان به ارمغان می آورد و مغرور شدن به اعمال خود ، انسان را تا مرز سقوط پیش می برد.

حق همی خواهد که هر میر و امیر / 

با رجا و خوف باشند و حذیر .

این رجا و خوف در پرده بود /

تا پس این پرده ، پروده شوند.

چون دریدی پرده  کو خوف و رجا /

غیب را شد کرّ و فری  بر ملا.

روزی که پرده ها کنار روند ، ایمان داشتن هنر نیست و فایده ای برای انسان ندارد.

یومنون بالغیب می باید مرا / 

ز آن ببستم روزن فانی سرا .

بار دیگر مولانا از زبان پیامبر دلیل تفاوت انسان ها و رمز سکوت  را برای زید شرح می دهد : 

گفت پیغمبر که اصحابی نجوم /

رهروان را شمع و شیطان را رجوم.

هر کسی را گر بُدی آن چشم و زور / 

کاو گرفتی ز آفتابِ چرخ نور .

ظرفیت انسان ها متفاوت است .

پدیده های هستی نیز چندگانه عمل می کنند ، اصحاب پیامبر چون ستاره ای روشن ، راهنمای انسان ها می شوند و شهاب یا نور هدایتگری  صحابه ی پیامبر باعث رانده شدن شیاطین و نابودی وسوسه های شیطانی ، شیطان می شود.

انتخاب انسان ها باعث تفاوت آنان می شود، چون ظرفیت وسیع شد ، شایسته ی دریافت کمال می شوند. کسی چون پیامبر(ص) با ظرفیتی والا  مستعد دریافت وحی شده و از طریق وحی، نورانی به نور حق می شود : 

چون شما تاریک بودم در نهاد /

وحی خورشیدم چنین نوری بداد.

اما توان نگریستن در خورشید برای همه میسر نیست. عین القضات نیز معتقد است : 

" شیخ چونان آینه است که" آفتاب جمال حق "در آن تابیده است ، مرید هرگز نمی تواند جرم آفتاب را مستقیم بنگرد ، ولی می تواند آن را به سهولت در آینه ی پیر تماشا کند." 

به اعتقاد مولانا  نیز "  پیامبر  واسطه بین نور حق و مردم است ، تا توان دیدن آن نور را ، خلق ضعیف داشته باشند: 

زان ضعیفم تا تو تابی آوری / 

که نه مرد آفتاب  انوری.

مولانا هشدار می دهد : ناامید نباید بود ، هر انسانی می تواند شایستگی رسیدن به مراتب بالاتر کمال را داشته باشد.

باید  دل را از بیماری خطا دور کرد تا تحمل دریافت جلوه ی حق را داشته باشیم ، بعد از تزکیه،  قلب شایسته ی استقرار خدای رحمان  می شود : 

تخت دل معمور شد پاک از هوا / 

بر وی الرحمن علی العرش استوی .

مولانا دوباره زید را مخاطب قرار داده تا او را نصیحت کند ، که راز بیشتری را آشکار نکند ، اما در می یابد از زید اثری نیست ، از جسم خود گریخته و فقط کفش،  که نمادی  از جسم مادی اوست برجا مانده است( اشاره ای به شهادت جوان به خواسته ی خودش و  دعای پیامبر (ص) :

زید را اکنون نیابی کاو گریخت / 

جست از صف نعال و نعل ریخت.

نی از و نقشی بیابی نه نشان / 

نی کهی یابی  به راه کهکشان .

داستان موسی و شبان به یاد می آید ، زمانی که شبان بعد از سرزنش چوپان و پیام خاص خداوند ، رو به چوپان می آورد و می گوید : 

هیچ آدابی و ترتیبی مجو / 

هر چه می خواهد دل تنگت بگو .

و شبان پاسخ می دهد:

من ز سدره ی منتهی بگذشته ام /

صد هزاران ساله زان سو رفته ام .

تازیانه بر زدی اسبم بگشت / 

گنبدی کرد و ز گردون برگذشت.

درون مستعد کمال جو ، به اندک اشاره ای  راه را می یابد و رهرو راه  کمال می شود.

رهایی زید از جسم مادی ، رستاخیز را به یاد مولانا می آورد، عدم و زندگی قبل از تولد را به یاد مولانا می آورد، سرپیچی از پذیرش معاد را به یاد مولانا می آورد و به یاد انسان می آورد ، که این ناسپاسی و عدم پذیرش حق در انسان ، ریشه ای دیرینه دارد: 

حمله آرند از عدم سوی وجود / 

در قیامت هم شکور و هم کنود .

در عدم افسرده بودی پای خویش / 

که مرا که برکَنَد از جای خویش.

به یاد انسان می آورد ، که همه ی تلاش و جان کندن انسان برای رسیدن به  مقام های دنیایی سرابی بیش نیست ،  ترس از بی پناهی و تنهایی باعث چنگ زدن به ریسمانی پوسیده می شود ، که در نهایت نومیدی را نصیب انسان می کند : 

ور تو دست اندر مناصب می زنی / 

هم ز ترس است ، آن که جانی می کنی.

هشدار می دهد ، که راه کمال را باید جای دیگری جستجو کرد  : 

هر چه جز عشق خدای احسن است / 

گر شکر خواری است ، آن جان کندن است.

برای رنج روح بی نهایت طلب انسان ، جز عشق خدا شفایی  نیست.

هشدار می دهد ، برای انسان جویای حقیقت ، شب ظلمانی دنیا فرصتی است ، تا تو شه ی روز روشن آخرت را مهیا کند : 

در شب تاریک جوی آن روز را / 

پیش کن آن عقل ظلمت سوز را .

در شب بَد رنگ ، بس نیکی بود / 

آب حیوان جفت تاریکی بود.

دنیایی که به ظاهر بدرنگ و تاریک است ، راهی است ، که انسان را به کمال می رساند ، بسیار زیبایی ها و نیکی ها در آن پنهان است، آب حیات بخش زندگی حقیقی در دنیا نهفته است ، انسان باید جستجو کند . مهم ترین سلاح انسان تقوا است.

تقوا به انسان کمک می کند ، تا راه را به سلامت طی کند در سخت ترین آزمایش های زندگی اگر تقوا باشد ، شکستی نیست،  گلگونه ای که در شرایط دشوار زندگی ، چهره ی سوخته ی   انسان را سرخ گونه و زیبا می کند : 

گر سیه گردد ز آتش روی خوب/ 

کاو نهد گلگونه از تقوی القلوب .

تقوی تعادل جسم و روان آدمی است، اکسیری که در پرتو آن ، ظرفیت فهم هدایت الهی میسر می شود ، همان حقیقتی که باید باشد ، تا انسان بشنود و عمل کند: 

"ذالک الکتاب ، لا ریب فیه ، هدی للمتقین." 

باشد که تقوی و تعادل جسم و روح ، راه گشایِ جستجوگران حقیقت باشد.

 

___________________

ذکر چند نکته :

۱ - نگارنده داستان را ازاصول کافی  ۴ جلدی ، ابی جعفر محمد بن یعقوب  کلینی رازی 

مترجم : شیخ محمد باقر کمره ای  ، نقل به معنا نموده است.

۲ -داستان  به نقل از علامه محمد تقی جعفری ، در ج ۲ ، تفسیر مثنوی ، ص ۶۳۸  چنین آمده است.

قال حارثه حین ساله النبی (ص) ما حقیقت ایمانک ؟

قال عزفت بنفسب عن الدنیا ، فاظمات نهاری ...

هنگامی که پیامبر اکرم از حارثه پرسید : حقیقت ایمان تو چیست ؟ 

حارثه گفت : نفس خود را از دنیا کنار زدم ( از دنیا اعراض نمودم ) روز را تشنه و شب را با بیدار ی گذراندم ، گویی به طور آشکار ا به عرش خداوندی می نگرم ، اهل بهشت را می بینم که یکدیگر را زیارت می کنند و دوزخیان را می بینم که با یکدیگر در حال ستیزه هستند.

پیامبر فرمود : هرکس بخواهد به بنده ای بنگرد که قلب او را خدا ن نورانی ساخته به حارثه بنگرد .

نهایه ج ۱ ص ۱۵۹ و کشف المحجوب و همچنین التصوف - تاج الاسلام ابوبکربن محمد کلابادی، ص ۲۳ داستان را به حارثه نسبت داده اند.

در برخی از روایات بدون ذکر نام شخص خاصی ، با تفاوت هایی جزیی ، داستان ذکر شده است.

۳ - در ج ۱ ، ص ۵۲۳ ، تفسیر مثنوی  دکتر محمد استعلامی نیز حارثه بن سراقه آمده است.

۴ - سخن عین القضات از کتاب : خاصیت آینگی ، نجیب مایل هروی ، ص ۸۴ 

 

نشر : 

عصر ماه اهواز ، کد خبر: ۱۷۱۲۵۴

شوشان ، کد خبر : ۱۱۰۹۰۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • مهری کیانوش راد
چرا ما فیلسوف نیستیم؟
✍️مهری کیانوش راد

همه ی ما در مرحله ای از عمر و شاید مدتی کوتاه مانند فیلسوفان زندگی می کنیم.
این دوره ی کوتاه، بیشتر به اوایل زندگی ، یعنی کودکی انسان برمی گردد.
فیلسوفان،  بزرگ کودکانی هستند ، که هنوز دنیا و پدیده های آن را با شگفتی نگاه می کنند و ذهن جستجوگرشان تلاش می کند ،  به کنه حقیقت هستی  آنچه که می بیند و ذهن به ادراک آن می رسد و در نهایت به کنه چگونگی  هستی عالم و پدیده های آن دست یابند .
تفاوت ذهن جستجوگر فیلسوف با کودکان در این است ، که فیلسوف با رشد عقلی خود  از پاسخ های کودکانه به پاسخ های معقول عقلانی می رسد .
فیلسوف با رشد عقلانی دامنه ی پرسشگری خود را گسترش می دهد ، در نتیجه به میزانی که فیلسوف شناخت بیشتری از اطراف خود داشته باشد ، پرسش و پاسخ های او معقول تر خواهند بود.
گاه یک رویداد و پدیده می تواند از زوایای مختلف، ذهن فیلسوف را به روشنگری های تازه بکشاند
این کاوشگری مجدانه در طول زمان برای اکثریت کودکانی که بزرگ سال می شوند ،  نمی ماند وکم کم فراموش می شود . تعداد محدودی ذهن کاوشگر و نقاد خود را پرورش داده و فیلسوفان عالم را تشکیل می دهند.
شاید از خود بپرسیم   چرا تبدیل به بزرگسالانی بی تفاوت به اطراف خود شده ایم ؟
چرا تازگی ها را نمی بینیم ؟
چرا دوران پرسش‌گری ما به پایان رسیده است؟
و هزاران چرای دیگر ، که اگر مجدانه به دنبال پاسخ باشیم ، روحیه ی فیلسوفی خود را دوباره سازی خواهیم کرد ، زیرا :
فیلسوفان تا زنده اند ،  به دنبال پاسخ پرسش های خود هستند و هیچ گاه راه را به انتها رسیده می دانند .
پاسخی که به نظر می رسد:
با رشد سرطانی غرایز ، عقل و کاوشگری به عقب رانده شده و انسان تبدیل به موجودی  مسخ شده  می شود ، که ارضا غرایز فرصتی برای پرسش‌گری  نمی گذارد.
ترس از طرد شدن فردی و اجتماعی ، نیافتن پاسخ ، از عوامل بسیار مهم دیگری هستند ، که راه را بر پرسش‌گران مبتدی تنگ و گاه مسدود می کند.
وظیفه ی فیلسوفان هرچند راه یافتن به کنه حقیقت هر پدیده ای است ، اما گذر زمان هر روز پرسش تازه ای را پیش روی فیلسوف قرار می دهد ، تا به پاسخ تازه ای برای خود و مخاطبان خود دست یابد.
از کارهای مهم فیلسوف یافتن پاسخ  و بیان آن به زبان مردم  دوران خاصی است که در آن زندگی می کند.
فیلسوفان رسالت پیامبر ی ندارند ، اما رسالت
فیلسوف یافتن پاسخ های قابل قبول برای معضلات انسانی انسان  هر روزگاری است.
باید گفت تا جهان باقی و انسان نفس می کشد ، قلمرو فلسفه بی رهرو نخواهد ماند.
نشر در :
پایگاه خبری شوشان،  کد خبر: ۱۱۰۸۱۱
  • مهری کیانوش راد
# جنگ ، انسان و باران
#مهری کیانوش راد

باران گفت :
زمین سیراب می شود
آدمی
آیین مهرورزی می آموزد.

زمین سبز شد 
انسان چون وحشی گرگِ گرسنه
هر روز گرسنه تر شد.

عشق  گفت:
قلب چون آینه است
عاشق می شود
زیبایی افزون می شود .

انسان عاشق شد
باران بارید
گرگینه گرگ انسان
بوی مهربانی گرفت
رنگ زیبایی یافت.
آینه را
رو به خورشید گرفت
زمین روشن شد.

انسان
اگر
عاشق بماند
گرگ نباشد
باران ببارد
کودک بزرگ می شود
جنگ در جغرافیا محو می شود.

۱۴۰۲
نشر در :
پایگاه خبری شوشان ، کد خبر : ۱۱۰۸۱۱
  • مهری کیانوش راد