ارتفاع سکوت

مشخصات بلاگ

انواع ادبی(شعر و نثر)

راننده و خدا

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۰۴:۵۶ ب.ظ
راننده و خدا
✍️ مهری کیانوش راد

ماشین رسیده بود ، مسافر در حال سوارشدن بود ، که متوجه شد ، ماشین خراب و داغون است .  آثار تصادف های متعد روی بدنه ی  ماشین پراید سفید خودنمایی می کرد. به طرف در ماشین رفت، آینه با پلاستیک محکم شده بود.
گفت : بهتر است لغو سفر بزنم ، با این ماشین در جاده ، به مقصد نمی رسم. راننده گفت:  ثبت سوار شدن شما را کرده ام، نمی شود.
خیال راننده راحت بود ، هزینه را هم دریافت کرده بود.
مسافر با دلخوری در عقب را باز کرد ، اما  کمربند ایمنی نداشت .
مسافر گفت : برای سفر بیرون شهری آمده ای ، چرا ماشین کمربند ندارد ؟
راننده گفت : صندلی جلو دارد .
از شهر خارج شدند ، چند کیلومتری جلو رفتند ، سرعت ماشین کم و کمتر شد. ماشین کنار دکه ی جاده ای ایستاد و راننده با شیشه آب معدنی برگشت ، کاپوت را بالا زد و کمی آب ریخت و بعد از معطل شدن حرکت کرد.
مسافرگفت : مشکلی بود ؟
راننده گفت : دینام خراب است ، اما مشکلی نیست.
ماشین حرکت کرد .
راننده با شکایت و صدای کش دار  گفت : ای خدا
مسافر گفت : ان شاالله خدا کمک می کند .
راننده با اندوه و ابروهای در هم گفت: اگر خدایی باشد.
بعد از چند بار توقف ماشین که با کمک راننده دوباره جان می گرفت و حرکت می کرد ، ناگهان موتور ماشین اساسی از کار افتاد و تکان نخورد.
راننده کاپوت را بالا زد ، اما فایده ای نداشت.
مسافر هم پیاده شد ، شاید کمکی برای راننده باشد ، اما بخار از مخزن رادیاتور بالا زده بود.
ماشین دیگری  که احتمالا برای جوش آمدن ماشینش ایستاده بود ، به راننده اشاره ای کرد ، راننده بعد از چند دقیقه با بشکه ی پر آب برگشت ، کام تشنه ی مخزن ها را سیراب  کرد ، کمی اعضای  ماشین را بالا پایین کرد، دوباره سوار ماشین شد .
مسافر نشست و گفت : ان شاالله که دیگر مشکلی نباشد.
راننده گفت : دیشب کلی پول تعمیر ماشین را داده ام ، هزار تومن هم تخفیف نداد ، دوباره ماشین خراب شد.
مسافر به راننده نگاهی کرد ، جوان بود ، با دست های پینه بسته و نگاهی که از فقر و سختی روزگار سخن می گفت.
راننده دوباره رو به بالا نگاهی کرد و  با اندوه گفت :
ای خدا ،  ای  خدا چرا منو نمی بینی ؟
تو بزرگ هستی و باید بنده ها را ببینی.
حرکت کرد ،  به شاوور رسید ، چشمش به تعمیرگاهی افتاد ، توقف کرد . پسرجوانی گفت : اوسا  برای کاری رفته،  صبر کن ، تلفن بزنم ،بیاید.
راننده دوباره با خشم یا اندوه - مسافر نتوانست تشخیص بدهد- سوار شد ، در حالی که جاده را نگاه می کرد ، گاز داد ، انگار می ترسید ، ماشین دوباره بایستد و حرکت نکند.
به پیچ شوش رسیده بود ، هنوز راننده رو به جلو گاز می داد ، مسافر با صدای بلند گفت : آقا آقا  کجا ؟ دزفول این طرف است.
راننده گفت : تعمیرگاه
مسافر گفت : به طرف دزفول برو ، مرا برسان و به تعمیرگاه برو.
راننده  دنده عقب گرفت و به طرف جاده ی دزفول رفت.
اندوه راننده و بشکه ی آب ،  شکایتِ به خدا ...
ماشین خراب غیرتی شده بود و مسافر را به مقصد رساند.
اما احتمالا تا به حال ، حال ماشین خوب نشده است ، جیب راننده خالی تر شده است و اندوه راننده باز هم غلیظ‌تر شده است.
نشر در :
شوشان ، کد خبر ۱۱۱۹۳۷








راننده و خدا
✍️ مهری کیانوش راد

ماشین رسیده بود ، مسافر در حال سوارشدن بود ، که متوجه شد ، ماشین خراب و داغون است .  آثار تصادف های متعد روی بدنه ی  ماشین پراید سفید خودنمایی می کرد. به طرف در ماشین رفت، آینه با پلاستیک محکم شده بود.
گفت : بهتر است لغو سفر بزنم ، با این ماشین در جاده ، به مقصد نمی رسم. راننده گفت:  ثبت سوار شدن شما را کرده ام، نمی شود.
خیال راننده راحت بود ، هزینه را هم دریافت کرده بود.
مسافر با دلخوری در عقب را باز کرد ، اما  کمربند ایمنی نداشت .
مسافر گفت : برای سفر بیرون شهری آمده ای ، چرا ماشین کمربند ندارد ؟
راننده گفت : صندلی جلو دارد .
از شهر خارج شدند ، چند کیلومتری جلو رفتند ، سرعت ماشین کم و کمتر شد. ماشین کنار دکه ی جاده ای ایستاد و راننده با شیشه آب معدنی برگشت ، کاپوت را بالا زد و کمی آب ریخت و بعد از معطل شدن حرکت کرد.
مسافرگفت : مشکلی بود ؟
راننده گفت : دینام خراب است ، اما مشکلی نیست.
ماشین حرکت کرد .
راننده با شکایت و صدای کش دار  گفت : ای خدا
مسافر گفت : ان شاالله خدا کمک می کند .
راننده با اندوه و ابروهای در هم گفت: اگر خدایی باشد.
بعد از چند بار توقف ماشین که با کمک راننده دوباره جان می گرفت و حرکت می کرد ، ناگهان موتور ماشین اساسی از کار افتاد و تکان نخورد.
راننده کاپوت را بالا زد ، اما فایده ای نداشت.
مسافر هم پیاده شد ، شاید کمکی برای راننده باشد ، اما بخار از مخزن رادیاتور بالا زده بود.
ماشین دیگری  که احتمالا برای جوش آمدن ماشینش ایستاده بود ، به راننده اشاره ای کرد ، راننده بعد از چند دقیقه با بشکه ی پر آب برگشت ، کام تشنه ی مخزن ها را سیراب  کرد ، کمی اعضای  ماشین را بالا پایین کرد، دوباره سوار ماشین شد .
مسافر نشست و گفت : ان شاالله که دیگر مشکلی نباشد.
راننده گفت : دیشب کلی پول تعمیر ماشین را داده ام ، هزار تومن هم تخفیف نداد ، دوباره ماشین خراب شد.
مسافر به راننده نگاهی کرد ، جوان بود ، با دست های پینه بسته و نگاهی که از فقر و سختی روزگار سخن می گفت.
راننده دوباره رو به بالا نگاهی کرد و  با اندوه گفت :
ای خدا ،  ای  خدا چرا منو نمی بینی ؟
تو بزرگ هستی و باید بنده ها را ببینی.
حرکت کرد ،  به شاوور رسید ، چشمش به تعمیرگاهی افتاد ، توقف کرد . پسرجوانی گفت : اوسا  برای کاری رفته،  صبر کن ، تلفن بزنم ،بیاید.
راننده دوباره با خشم یا اندوه - مسافر نتوانست تشخیص بدهد- سوار شد ، در حالی که جاده را نگاه می کرد ، گاز داد ، انگار می ترسید ، ماشین دوباره بایستد و حرکت نکند.
به پیچ شوش رسیده بود ، هنوز راننده رو به جلو گاز می داد ، مسافر با صدای بلند گفت : آقا آقا  کجا ؟ دزفول این طرف است.
راننده گفت : تعمیرگاه
مسافر گفت : به طرف دزفول برو ، مرا برسان و به تعمیرگاه برو.
راننده  دنده عقب گرفت و به طرف جاده ی دزفول رفت.
اندوه راننده و بشکه ی آب ،  شکایتِ به خدا ...
ماشین خراب غیرتی شده بود و مسافر را به مقصد رساند.
اما احتمالا تا به حال ، حال ماشین خوب نشده است ، جیب راننده خالی تر شده است و اندوه راننده باز هم غلیظ‌تر شده است.
نشر در :
شوشان ، کد خبر ۱۱۱۹۳۷
  • مهری کیانوش راد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی